دلتنگی برای مادر
شهریور ۱۹, ۱۳۹۹
عشق ابوسعید
شهریور ۱۹, ۱۳۹۹

کمال آدمی

کمال ادمی

در نیویورک، در ضیافت شامی که مربوط به جمع آوری کمک مالی
برای مدرسه ای با بچه های دارای ناتوانی ذهنی بود
پدر یکی از این بچه ها نطقی کرد که هرگز برای
شنوندگان آن فراموش نمی شود…

او با گریه گفت: کمال در بچه ی من «شایا» کجاست؟
هر چیزی که خدا می آفریند کامل است
اما بچه ی من نمی تواند چیزهایی را بفهمد که
بقیه ی بچه ها می توانند
بچه ی من نمی تواند چهره ها و چیزهایی را که دیده
مثل بقیه ی بچه ها به یاد بیاورد
کمال خدا در مورد شایا کجاست ؟!
افرادی که در جمع بودند شوکه و اندوهگین شدند …

پدر شایا ادامه داد
به اعتقاد من هنگامی که خدا بچه ای شبیه شایا را به دنیا می آورد
کمال آن بچه را «در روشی می گذارد
که دیگران با او رفتار می کنند»
و سپس داستان زیر را درباره ی شایا تعریف کرد

یک روز که شایا و پدرش در پارکی قدم می زدند
تعدادی بچه را دید که بیسبال بازی می کردند
شایا پرسید : بابا به نظرت آنها من را بازی می دهند…؟!
پدر شایا می دانست که پسرش بازی بلد نیست
و احتمالاً بچه ها او را در تیمشان نمی خواهند
اما او فهمید که اگر پسرش برای بازی پذیرفته شود
حس یکی بودن با آن بچه ها می کند
پس به یکی از بچه ها نزدیک شد و پرسید
آیا شایا می تواند بازی کند؟!
آن بچه به هم تیمی هایش نگاه کرد که نظر آنها را بخواهد
ولی جوابی نگرفت و خودش گفت
ما شش امتیاز عقب هستیم و بازی در راند نُه است
فکر می کنم او بتواند در تیم ما باشد
و ما تلاش می کنیم او را در راند نُه بازی بدهیم….

در نهایت تعجب، چوب بیسبال را به شایا دادند!
همه می دانستند که این غیر ممکن است
زیرا شایا حتی بلد نیست که چگونه چوب را بگیرد!
اما همینکه شایا برای زدن ضربه رفت
توپ گیر چند قدمی نزدیک شد
تا توپ را خیلی آرام بیاندازد
که شایا حداقل بتواند ضربه ی آرامی بزند…
اولین توپ که پرتاب شد، شایا ناشیانه زد و از دست داد!
یکی از هم تیمی های شایا نزدیک شد
و دوتایی چوب را گرفتند و روبروی پرتاب کن ایستادند
توپ گیر دوباره چند قدمی جلو آمد و آرام توپ را انداخت
شایا و هم تیمیش ضربه ی آرامی زدند
و توپ نزدیک توپ گیر افتاد
توپ گیر توپ را برداشت
و می توانست به اولین نفر تیمش بدهد
و شایا باید بیرون می رفت و بازی تمام می شد…
اما به جای اینکار، او توپ را جایی دور از نفر اول تیمش انداخت
و همه داد زدند: شایا، برو به خط اول، برو به خط اول!!!
تا به حال شایا به خط اول ندویده بود!
شایا هیجان زده و با شوق خط عرضی را با شتاب دوید
وقتی که شایا به خط اول رسید
بازیکنی که آنجا بود می توانست توپ را جایی پرتاب کند که امتیاز بگیرد
و شایا از زمین برود بیرون
ولی فهمید که چرا توپ گیر توپ را آنجا انداخته است!
توپ را بلند، در آن طرف خط سوم پرت کرد و همه داد زدند
بدو به خط ۲، بدو به خط ۲ !!!
شایا به سمت خط دوم دوید
در این هنگام بقیه ی بچه ها در خط خانه هیجان زده و مشتاق حلقه زده بودند
همینکه شایا به خط دوم رسید، همه داد زدند : برو به ۳ !!!
وقتی به ۳ رسید، افراد هر دو تیم دنبالش دویدند و فریاد زدند
شایا، برو به خط خانه…!
شایا به خط خانه دوید
و همه ی ۱۸ بازیکن شایا را مثل یک قهرمان روی دوششان گرفتنند
مانند اینکه او یک ضربه ی خیلی عالی زده و کل تیم برنده شده باشد…

پدر شایا درحالیکه اشک در چشم هایش بود گفت:
«آن هجده پسر به کمال رسیدند»

☼☼☼☼☼☼☼☼☼☼☼☼☼☼☼☼☼☼☼☼☼☼☼☼☼☼☼

دیدگاه ها بسته شده است