آرامگاه داستایوفسکی خالق رمان جنایت و مکافات
شهریور ۱۹, ۱۳۹۹
مرثیه ای برای لیلا ………هموطن جوان عربم
شهریور ۱۹, ۱۳۹۹

نامه ای برای مادرم

همه دوستانی که پزشک هستند در دوره ای از دوران اموزش خود حتما بر دور تختی حلقه زده اند که کودکی با تشخیص سپسیس در ان بستری بوده است.من دوران پزشکی عمومیم را در دانشگاه اهواز گذراندم و این نوشته حاصل اشکهای روزی است که از بخش ای سی یو نوزادان بیمارستان ابوذر اهواز به خانه برگشته بودم.در اهواز بیمارستان بزرگی وجود دارد که مخصوص کودکان است جایی مثل بیمارستان دکتر شیخ مشهد…داستان مربوط به سال شصت و نه است یعنی در سالی که دوران اینترنی کودکان را میگذراندم……..عنوان نوشته این است………نامه ای برای مادرم

سلام مادر مهربانم این اولین و البته اخرین نامه ای است که برایت مینویسم.انهایی که بر دور تختم با لباسهای سفید حلقه زده اندچون فکر میکنند من با همه بیجانیم این توانایی را دارم که سوزن سرم را از دستهایم جدا کنم انها را به تخت بسته اند بنابر این از دوستی که احساس کردم شاید قابل اطمینان باشد خواستم تا این نامه را برایت بنویسد.من میگویم و او مینویسد.میدانی مادر احساس میکنم که باید بروم.باید به جاهای خیلی دور بروم.انجا که فرشته های خدا در انتظارم هستند و به پیشوازم خواهند امد.انها به سراغم میایند تا من را به سرزمینها ی خیلی دور ببرند.جایی که از زیباییها و شادیها پر است.جایی که پستانهای پر از شیر انتظارم را میکشند.
مادر عزیزم خون اندکی که در رگهای چروکیده من جاریست نمیخواهد و یا شاید نمیتواند که خود را ازاین رگهای باریک به سوی دهلیزها و بطنهای قلب کوچکم بکشاند.مادرم خونی که در رگهای من جاریست این توانایی را ندارد که بار امانتی را از ریه هایم گرفته و به قلبم برساند
دنده های باریک و بیرون زده من دیگر جانی برای بالا و پایین رفتن ندارند.اخ که چقدر دلم گرفته است.کاش میتوانستم از پس این عفریت هولناک که دوستم یعنی نویسنده نامه ودیگر دوستانش به ان سپسیس میگویند بربیایم. انوقت میتوانستم مرهمی باشم بر چشمان قرمز و نمناک انهایی که دور و برم بر تخت حلقه زده اند و گاهی به هوای انکه مثلا به پشت سرشان نگاه کنند رویشان را برمیگردانند تا لایه های اشک را کسی نبیند.بیهوده سعی میکنند.حتی من با همه کوچکیم میتوانم به راحتی غم و اندوه حلقه زده در چشم انها را ببینم.مادر مهربانم کاش میتوانستم فردا که به سراغم میایی به رویت بخندم.چه امید عبثی که من دارم و چه ارزوی محالی که برق شوق را به چشمان میشی تو میکشاند.
میدانی مادر فردا که به سراغم میایی تا به خیال خام خودت پستانهایت را در دهان خشکیده من بگذاری تختم را خالی خواهی یافت.وقتی که با هول و هراس سراغ من را بگیری پارچه سفیدی را به تو خواهند داد که جسم بیجان من را در درون ان پیچیده اند.میدانم تو طاقت نخواهی اورد.چنگ بر صورت سبزه ات خواهی زد مویه کنان اشک خواهی ریخت و یوما یوما خواهی گفت.من با همه توانم از تو خواهم خواست که ارام بگیری اما حریفت نخواهم شد.وقتی که تو بر سر و سینه میزنی من از ان بالا بالاها از جایی که به خدا خیلی نزدیک است به تو نگاه خواهم کرد.انجایی که فرشته های زیبای خدا به دیدارم میایند تا غم و اندوه این چند ماهه را از من پس بگیرند.مادرم تو را به خدایی که من را به سوی خودش میخواند ارام بگیر .باور کن من خوشحالم .مگر تو خنده های من را نمی خواستی مگر نمیخواستی که گودی چشمانم از بین بروند.مگر نمیخواستی که سیراب از شیر تو باشم.مادر جان ان کس که به سراغم امد تا من را با خود به اسمانها ببرد وعده همه اینها را داده است.راستی نمیدانم چرا این دوست نویسنده ام نمیتواند جلوی اشکهای خودش را بگیرد و عجیب است که در این لحظات اصراری هم برای اینکار ندارد.خسته ات کردم مادر مهربانم.من میروم اما از تو میخواهم که برای من نگران نباشی.عزیزمن کاش میتوانستم به تو بفهمانم که از همه غمها و رنجها ازاد شده ام.تو جسم من را در خاک به امانت میگذاری و شاید از روزهای بعد بتوانی به خودت بقبولانی که مثل همیشه برای فروش روغن و کبریت به بازار کاوه بروی.تو را به خدا مادر اندوه جدایی من را از سینه ات بیرون کن .بگذار زندگی جریان خودش را داشته باشد.میدانی مادر گاهی به خودم میگویم کاش وقتی بچه هایی مثل من را در خاک میگذارند میتوانستیم دوباره همچون سبزه ها از زمین بروییم.میدانم مادر امید عبثی است.دلم برایت تنگ میشود مادر .خدا نگهدار.راستی مادر داشت یادم میرفت که بگویم خوب میدانی عکس همراه نامه عکس من نیست این عکسی است که یک دوست برایم از جایی دور فرستاده است.او سه روز قبل از پیش ما رفت .امروز از همانجایی که قولش را به تو دادم این عکس را برایم فرستاده است.خاطرت جمع به محض رسیدن عکسم را برایت میفرستم.اما قول بده گریه نکنی.مادرم صورت ماهت را میبوسم انگونه که تو با لبهای خشکت بر گونه های چروکیده ام بوسه میزدی.دوستت دارم

یوما ,یوما=مادر ,مادر

بازار کاوه=بازاری در اهواز که چیزی شبیه بازار روز است و علاوه بر مرغ و ماهی و سبزی و…زنان هموطن عربی را میتوان دید که ان موقع ها قوطی های روغن و قند و ..را بساط میکردند..همچنان که زنان شمالی یا سایر مناطق ایران این کار را میکنند

دیدگاه ها بسته شده است