داستان خلقت به روایت من(قسمت۲)
شهریور ۱۹, ۱۳۹۹
گزارشی از یک گورستان
شهریور ۱۹, ۱۳۹۹

مرا ببوس ؛ برای اخرین بار

مرا ببوس؛برای اخرین بار
.بسیاری از ترانه ها و تصنیف هایی که جاودانه شده اند و چند نسل انها را شنیده اند داستانهای خاص خود را دارند..به نظرم یکی از ترانه هایی که بار نوستالژیک فراوانی برای جوانهایی که حالا دهه های هفت و هشت عمر خود را میگذرانند به همراه دارد ترانه ای است با نام “مرا ببوس ” ……من سه روایت از بهانه های ساخت و جاودانه شدن این تصنیف زیبا را شنیده ام که دوتای انها بهانه این نوشته است و سومی که گویا همه ی واقعیت است چندان بار دراماتیک ندارد که شما با شنیدن ان به وجد بیایید ..بگذریم……. روزها و ماههای سخت و سنگین پس از کودتای بیست و هشت مرداد سال یک هزار و سیصد و سی دو است.مردان و زنان بزرگ در ساهچاله های رزیم ستمشاهی و در بندهای انفرادی روزهای عذاب اوری را میگذرانند.بعضی نیز به دستور دزخیم و با امضای مشتی قاضی خود فروخته در برابر گلوله های سربی اواز ازادی سر میدهند .عده ای نیز همچون مصدق کبیر در تبعیدی ناخواسته به روزهایی می اندیشند که تاریخ دوباره رو به انسانهای ازاده لبخند خواهد زد.در چنین روزهای ملتهبی یک اهنگ ؛ ارامبخش دلهای بیقرار مردمی میشود که به قهرمانهای بزرگی نیاز دارند تا با امید به فرداهای بهتر سر بر بالین خستگیها و افسوسها بگذارند و چشم به چهارچوب پنجره ای بگذارندکه به اهستگی مبارک باد میگوید بر قدم سپیده ای که وعده الهی برای ازادی و کرامت انسانی است.از ان پس اهنگ (مرا ببوس)بهانه ای میشود تا بسیاری ان را سروده مردی بخوانند که اکنون چشم در چشم دختری زیبا دوخته است و او را برای اخرین بار میبوسد تا به سوی سرنوشت خود برود انجایی که باید از جان گذشت و از دل طوفانهای سهمگین عبور کرد.در بحبوحه سنگینی نگاه جلادان و دیو صفتان حاکم بر جامعه ان روز ایران مردم به نجوا این سروده و اهنگ را اثری میدانند که توسط یکی از جانباختگان در برابر تیرباران رژیم جبار و ددمنش پهلوی خلق شده است.مردم به نجوا میگویند که این شعر را سرهنگ سیامک برای یگانه دخترش در شب اعدام سروده است.میگویند و باور میکنند .چرا که ملتها در بزنگاهای تاریخی نیازمند قهرمانهایی با دلهای دریایی هستند….اما واقعیت چیست؟واقعیت این است که این شعر اگر چه در رابطه مستقیم با حوادث پس از کودتای ننگین محمد رضا شاهی است اما سراینده ان سرهنگ سیامک و یا هیچ سرهنگ دیگری نیست.داستان این است که به حیدر رقابی از مبارزان جوان طرفدار مصدق در روزهای پس از کودتای ننگین دستور داده میشود که تا در عرض بیست و چهار ساعت ایران را ترک کند.خوب ،ترک اجباری وطنی که ان را سخت دوست دارد برای حیدر رقابی دردناک است.تصمیم میگیرد که برای اخرین بار بعضی از دوستانش را ببیند.یکی از این دوستان مجید وفادار است .حیدر رقابی و مجید وفادار دست درگردن یکدیگر و نالان از زمانه ای که انها را برای سالهای طولانی از هم جدا خواهد کرد لحظاتی را به اشک و اه میگذرانند.در هنگام خداحافظی مجید حیدر را به اطاق خود میخواند و از میخواهد بر اهنگی که ساخته است شعری بنویسد.مدتی میگذرد و د رعرق ریزان لحظه های تلخ جدایی دو دوست یک شعر زیبا و یک اهنگ جاودانه متولد میشود و حیدر رقابی که اکنون در قامت یک جوان بیست ساله است ایران را به قصد امریکا ترک میکند.داستان دنباله دارد اما نکته اصلی ان این است که این تصنیف برای اولین بار در یک روز جمعه از سال یکهزارو سیصد و سی شش با صدای گلنراقی و با هنرمندی پرویز یاحقی (ویولون) و مشیر همایون(پیانو) از رادیو ایران پخش میشود.کسی دوست ندارد واقعیت را بداند.مردم در ان سالها همچنان خالق شعر را سرهنگی میدانند که در اخرین وداع با دخترک نازنینش عشق بزرگ خویش را با همه وجود و در لفافه این شعر به او تقدیم میکند.باور کردن حماسه دلپذیرتر است.

اینک ، شعر زیبایی که  مرا ببوس را در زمره تصنیفهای جاودانه این سرزمین قرار داد.تصنیفی که بی اغراق میتواند از حیث ماندگاری به ترانه ای همچون مرغ سحر پهلو بزند..

مرا ببوس…شعر از حیدر رقابی…اهنگ از مجید وفادار
اولین اجرا توسط گلنراقی..ویولون با هنرمندی پرویز یاحقی…پیانو از مشیر همایون

مرا ببوس، مرا ببوس

برای آخرین بار، تو را خدا نگهدار که می روم به سوی سرنوشت

بهار ما گذشته، گذشته‌ها گذشته، منم به جستجوی سرنوشت

در میان توفان هم پیمان با قایقران ها

گذشته از جان باید بگذشت از توفان ها

به نیمه شب‌ها دارم با یارم پیمان ها

که بر فروزم آتش‌ها در کوهستان ها

شب سیه سفر کنم، ز تیره ره گذر کنم

نگرتو ای گل من، سرشک غم بدامن، برای من میفکن

دختر زیبا امشب بر تو مهمانم، در پیش تو می مانم، تا سر بگذاری بر سر من

دختر زیبا از برق نگاه تو، اشگ بی گناه تو، روشن گردد یک

امشب من

ستاره مرد سپیده دم،به رسم یک اشاره، نهاده دیده برهم،

میان پرنیان غنوده بود.

در آخرین نگاهش نگاه بی گناهش، سرود واپسین سروده بود.

بین که من از این پس دل در راه دیگر دارم.

به راه دیگر شوری دیگر در سر دارم

به صبح روشن باید از آن دل بردارم، که عهد خونین با صبحی

روشن تر دارم… ها

مراببوس

این بوسه وداع

دیدگاه ها بسته شده است