خلقت به روایت من ( قسمت اول)
شهریور ۱۹, ۱۳۹۹
مرا ببوس ؛ برای اخرین بار
شهریور ۱۹, ۱۳۹۹

داستان خلقت به روایت من(قسمت۲)

داستان خلقت به روایت من(قسمت۲)

اینک اما شرح داستانی که باعث شد ما ادمیان اکنون دور از اتو
ییای رویاهایمان و با افسوس همیشگی بر لب در این سرای کهن بمانیم و انقدر عمر کنیم که تنها شدن را به بدترین وجهش تحمل کنیم…رفتن یاران و دوستان و همه انها را که دوستشان داریم به چشم خویش ببینیم و گاهی از سر یاس بغض خود را ببلعیم و بنالیم که خدایا این رسمش نیست .چگونه حاضر به عذاب ما میشوی .چگونه میتوانی ما را در حالی ببینی که در غم از دست دادن انها که دوستشان داریم مویه کنیم. چرا ما باید عزیزانمان را به نوبت و یکان یکان در مغاک خاک بگذاریم و سرافکنده هر چند وقت یک بار از بهشت رضایی خواجه ربیعی یا صحن جمهوری در حالیکه دیگران را به رستوران کاکتوس یا مثلا چلو کبابی پارس بخوانیم. دوستان هم که تا لحظاتی قبل همه اندوه عالم را میتوانستی در چشمهای نمناکشان ببینبی.چنان سسهای سفید را بر روی سالادهای فصلشان میریزند که دلت اب میشود از این همه احساس همدردی به شوق می اییی.(خدایا یا خودت این فلایت اف ای دیا را از من بگیر یا خودم یک کاریش میکنم ).الغرض صحبت از داستان خلقت بود .قبل از اینکه داور سوت نیمه اول بازی را به صدا در بیاورد برایتان گفتم یا نگفتم که ادم و حوا به خیر و خوشی دست در دست هم دادند و بهانه ای جور کردند که راه خودشان را بگیرند و به سمت اخرای باغ بروند..فکر بد نکنید هنوز ان موقع ها ادم و حوا عقلشان به چیزهای بد بد نمی رسید یعنی هنوز خداوند مقدر نکرده بود که بدانند چی به چی هست..ادم و حوا هم طبق قولی که به خدا داده بودند روزها در باغ بزرگ او میچرخیدند و شباهنگام با انبانی از احساس خوش باهم بودن واز دوختن چشم در چشم هم لذت بردن به کلبه ای بر میگشتند که خداوند برای همه مخلوقاتش ساخته بود.هیچکس به درستی نمیداند که عشق برای ان دو که هنوز اذن خواندن نماز عشق را از خدا نگرفته بودند به چه سر انجامی میرسید.(برای رسیدن به درکی نسبی از معنای نماز عشق شعر شاملو را بخوانید…..بگو برهنه به خاکم کنند برهنه انگونه که عشق را نماز میبریم) .کار هر روز انها همین بود.بودن باهم دست در دست هم در کنار هم شانه به شانه هم نگران هم شاد به شادی هم روزهایشان را شب کرده بود.حساب سال و ماه از دستشان در رفته بود..ادم یاد شعری از فروغی بسطامی افتاد که با صدای مخملین بنان و پیانوی جادویی مرتضی محجوبی روزی از برنامه گلهای رادیو شنیده بود که:::::کنون که صاحب مژگان شوخ و چشم سیاهی……نگاه دار دلی را که برده ای به نگاهی
مقیم کوی تو تشویش صبح و شام ندارد……که در بهشت نه سالی معین است و نه ماهی
روزها از پی هم میگذشت و ادم وحوا هر شامگاه بنا بر قولی که داده بودند در برابر ایوان بنای باغ می ایستادند تا خدا با ان جبروت خیره کننده اش با ان لبخند دلربایش با ان همه زیبایی و تقدسش در ایوان ظاهر شود لبخندی بزند حالی بپرسد حالی بدهد و ازاد باش بدهد تا صبح فردا………
اما بشنوید از بی وفایی این انسان دوپا که هنوز هیچی به هیچی نشده یاد گرفته بود که میتواند از خوش قلبی خدا استفاده کند و از او چیزی بخواهد….دوباره ماجرای ادم تکرار شد..باز در انتهای یک روز سرد پاییزی (همه قصه ها همین را میگویند)هر چه چشم انتظار ماند خبری از ادم و حوا نشد…باز دلش به شور افتاد از یک چیز خیالش راحت بود و ان هم این بود که به همه سپرده بود با چشمی دیگر به این دو مخلوق نگاه کنند.خدا گفته بود در مورد این دونفر من که خلقشان کرده ام چیزهایی میدانم که شما نمیدانید پس دشمنی با او را کنار بگذارید.به او حسادت نکنید.انها روزی صاحب اختیار هستی خواهند شد طوری که اگر به انها رو بدهم خودم را هم از کائنات بیرون خواهند کرد..البته رازهایی هست بین من و انها و البته ابلیس که نتوانستم قانعش کنم که موجودی بالاتر از او هستند هر چند از جنس اب و گل همین پردیس هستند و حتی اگر انها را از اینجا بیرون کنم بی گمان نه همه انها که بالاخره بسیاری از انها دوباره مرا مجبور خواهند کرد که پیش خودم برگردانمشان.
خلاصه اینکه خیال خدا از سلامت ادم و حوا راحت بود .میماند یک نکته که خدا دعا میکرد ان اتفاق نیافتاده باشد.خدا مثل همیشه چیزهایی میدانست که بقیه از ان بیخبر بودند.شب اول به سختی گذشت.حتی زاناکسی هم که خدا یک از فرشته ها مامور کرده بود برایش بخرد تا رختخواب بیشتر او را نمیبرد…البته برای بیخوابی خدا حکیمانی که انجا بودند پیشنهاداتی دادند.البته نه از ان دست پیشنهادهایی که در شهر به عین اله میدادند.اصلا ان موقع تلویزیون اختراع نشده بود که صمداقایی اختراع شده باشد و بقیه ماجرا.محمد ابوبکر رازی یک ایرانی چاخان درست مثل نویسنده همین داستان پیشنهادی برای خواب خوب به خدا کرد که پاسخ خدا به ان لب گزیدن بود..معلوم است که ذکریا هم با این پیشنهاد سرش را پایین انداخته بود.شب به سختی گذشت وقتی صبح شد و بلبلان بهشتی به اواز و ترانه برخاستند خدا که به ایوان امده بود ادم و حوا را کز کرده در کنار یک درخت نزدیک ایوان دید…انها با دیدن خدا سرشان را پایین انداختند و بی انکه چیزی بگویند به انتظار عتاب از جانب خدا ماندند.خدا شروع کرد به خندیدن.دوباره در دهانش میخندید..مژگان شوخ و چشمان سیاهش دل هر دو را سخت برده بود…….حالا با لبخندی که به لب خدا دیدند کمی نیششان باز شد.گرم شدند.خدا به ادم گفت خوب تو بگو که چه مرگتان است.بد کردم خلقتان کردم.بد کردم از روح خودم در ضمیر شما دمیدم…حوا یاد همکلاسیش افتاد که پدرش راننده تاکسی بود و وقتی از چیزی خلقش تنگ میشد جملات تکراریش شروع میشد.بد میکنم که ازخروسخون تا بوق سگ کار میکنم.دنده صد تا یک غاز عوض میکنم روزی با صد نفر ادم از خود راضی سر کرایه دعوا میکنم انوقت تا به شماها میگویم یک لیوان اب دستم بدهید به هم نگاه میکنید و پشیزی برای حرفهای من قاءل نمیشوید.خدا اهسته اهسته داشت ارام میگرفت..وقتی که سرخی و برافروختگی چهره زیبایش رنگ عوض کرد صدایش را ارام تر کرد و رو به هر دوی انها گفت:خوب حالا بگویید چه مرگتان است.چرا اینطوری مثل بز اخوش به من نگاه میکنید.خوب حرفی بزنید دیگر…من که علم غیب نمیدانم…خودش هم از حرفهایش خنده اش گرفته بود چون علم غیب میدانست و خوبش را هم میدانست یعنی از همان روزی که ادم و حوا را خلق کرده بود منتظر
این روز بود…..ادم به حوا گفت :تو بگو.حوا گفت چرا خودت نمیگویی.تو که تا نیم ساعت پیش از بس خالی بندی کردی سرم درد گرفت.هی برای دلربایی گفتی سفر اروپا میبرمت..برات تو اسپانیا ویلا میخرم.تابستونا میریم انتالیا هتلهای پنج ستاره و …حالا چی شد زبونتو گربه خورده……ادم دید که حریف لیلایش که همان حوایش باشد نمیشود پس با اکراه قبول کرد که همه چیز را به خدا بگوید..خدا گفت :خوب بفرمایید.منتظرم.ادم دوباره من و منی کرد باز مثل بار قبل سنگ ریزه ها را با پایش زدو باز دستها در پس پشت دست و دلش میلرزید….اخرش گفت:خدایا تو خودت ما را خلق کردی تو خودت به ما قلب دادی تا همدیگر را دوست داشته باشیم.خدایا به ما دست دادی تا دستگیر یکدیگر باشیم و در سختیها و مشکلات برای بیرون امدن از هر چه بدی و بیچارگی است به هم کمک کنیم.خدایا به ما چشم دادی تا در غم هم اشک بریزیم.اصلا چشمی که به کار گریستن در غم انسانی دیگر به کار نیاید نباشد بهتر است.خدایا تو به ما پا دادی تا در راه درست و راهی که بزرگان و قدیسانت نشانمان میدهند گام برداریم باید با این پاها به راه تو بیاییم .راهی سراسر همه عشق و دوست داشتن دیگران.خدایا برای همه اینها و برای همه انچه که زبانم اکنون قادر به بیان انها نیست از تو سپاسگزاریم اما خدایا میدانی؟خدا گفت :چه چیز را میدانم .باز چه کلکی سوار کرده اید……..ادم برای اخرین بار به حوا نگاه کرد و ناگهان گفت ..

دیدگاه ها بسته شده است