گر طبیبانه بیایی به سر بالینم….به دو عالم ندهم لذت بیماری را
شهریور ۱۹, ۱۳۹۹
داستان خلقت به روایت من(قسمت۲)
شهریور ۱۹, ۱۳۹۹

خلقت به روایت من ( قسمت اول)

خلقت به روایت من ( قسمت اول)
من خیلی از موقعیت زمانی و مکانی قصه مطمئن نیستم اما راوی میگوید که یکی از روزهای خدا بود درست مثل روزهای دیگر خدا که هر وقت دلش میگرفت می امد روی ایوان پر از شمعدانی و زیبایی
که برای خودش درست کرده بود می نشست و از چایی خوشرنگی که عطرش تمام باغ بهشت را پر کرده بود برای خودش میریخت و با نگاهی پر از اه و افسوس به منظره زیبای روبرویش نگاه میکرد تا
چاییش سرد بشود و قابل خوردن….مدتها بود که خدا این باغ زیبا را برای خودش خلق کرده و اسمش را گذاشته بود باغ بهشت… از همه موجودات هم یک جفت افریده بود تا درکنار هم خوش باشند
خدااز مدتها قبل به این نتیجه رسیده بود که انگار باغ زیبایش چیزی کم دارد.او این کمبود را با همه وجودش حس میکرد اما هر چه بیشتر فکر میکرد کمتر به نتیجه دلخواه میرسید.خدا البته درد خودش را فهمیده بود
و چاره اش هم خلق موجودی بود که بتواند مرهمی بردردش باشد.خدا ادم نبود اما بالاخره دل داشت و غم و غصه هم البته گاهی حالیش میشد.به دنبال روزهای زیاد فکر کردن به این نتیجه رسید که کمبود باغش مخلوقی به نام ادم است

.افرینش ادم خیلی سخت نبود. خدا خیلی بزرگتر از ادم را هم خلق کرده بود.حالا دیگر تصمیمش را گرفته بود
از جایش بلند شد و در کناره رودخانه کوچکی که ابی به زلالی و گوارایی تمامی بهشت داشت و از جلوی ایوان خانه اش عبور میکرد نشست.از خاک نرم کنار رودخانه که به راحتی قابل شکل گرفتن بود ساختن ادمی را اغاز کرد.
با خودش گفت این یکی با بقیه فرق میکند باید حوصله بیشتری به خرج بدهم. باید همه هنرم را خرجش کنم .چون قرار است کسی را خلق کنم که من را به ارزوها و رویاهایم برساند.کسی که حرف د لم را بفهمد و
همینطور مثل بزی که چند روز پیش خلق کردم موقع حرف زدنم به من زل نزند.یک نفر که معرفت داشته باشد و من را فراموش نکند .
خدا با وسواس زیاد ساختن ادم را ادامه میداد و در حین ساختن او باخودش فکر میکرد باید ادمی را که خلق میکنم پر از احساس باشد.دلتنگی حالیش بشود.دوست داشتن را بفهمد .غم و غصه را بشناسد و معنی
بغض کردن را بفهمد…وقتی کار ساختن ادم به پایان رسید خدا فهمید که باید چیزی از وجود خودش را در نهاد این مخلوق
قرار بدهد .خدا ادم را در میان دستانش گرفت چشمهایش را بست نیت کرد و بعد با همه وجود بخشی زیبایی ازحقیقت وجودی و روح خودش را در نهاد ادمی به ودیعه گذاشت.حالا چشمهای ادم باز شد.به دور و برش نگاه کرد. تا چشمش به خدا افتاد.
بدون انکه علتش را بداند پاهایش سست شد و در برابر او به خاک افتاد .جرقه ای در چشمان خدا درخشیدن گرفت به خودش افرین گفت و چقدر کیف کرد وقتی که فهمید با دمیدن روح خودش باعث بوجود امدن تفاوتی اساسی بین این مخلوق جدید و دیگر افریده هایش شده است.خدا و ادم نشستند رو به روی یکدیگر .ادم از خجالت ,دعوت خدا برای چای خوردن در کنار او و بر روی ایوان را رد کرد و در جواب خدا قول داد که حتما مزاحم خواهد شد.
و بعدا خدمت میرسد.وقتی از ذهن ادمی گذشت که از جایش بلند شود و به سوی باغ برود ,خدا از او خواست چند دقیقه ای به حرفهایش گوش کند. با ادم اتمام حجت کرد .ببین حضرت اقای ادم من تو را خلق کردم درست ,.به تو هستی
دادم درست, اما دلم میخواهد که از تو چیزی بخواهم.نه اینکه فکر کنی از تو طلبکار هستم یا چون تو را خلق کرده ام باید به حرفهایم گوش کنی .نه پسر خوب از این خبرها نیست .اصلابایدی در کارمن نیست.من به تو منتی ندارم.
اما میخواستم یک خواهش از تو بکنم.من خیلی تنها هستم .خودت که میبینی چه بهشت زیبایی خلق کرده ام .تو حتی میتوانی بوی خوش گلهایی را هم که خلق کرده ام به راحتی استشمام کنی یا میتوانی این همه پرنده و چرنده
و خزنده ای که دارندتوی بهشت برای خودشان زندگی میکنند را ببینی اما با وجود همه اینها باز هم این احساس تنهایی لعنتی مرا رها نمیکند.دلم میخواد تو گاهی به من سر بزنی .گاهی بیایی توی ایوان
بنشینی و در کنار هم چای بخوریم. انوقت هم تو و هم من از تنهایی در میاییم.ادم در حالیکه از خدا دور میشد و دست تکان میداد قولی را که به خدا داده بود پشت سر هم تکرار میکرد
ادم خوش قول بود هر روز غروب که از گشتن و قدم زدن در باغ خسته میشد سری به خدا میزد .هم سوالهایش را میپرسید و هم از عجایبی که دیده بود تعریف میکرد…گذشت و گذشت و گذشت..
یک روز خدا هر چه صبر کرد خبری از ادم نشد. هی دستهایش را به هم میمالید و هی روی ایوان قدم میزد.حتی دل و دماغ چای خوردن هم نداشت .خورشید دیگر داشت یواش یواش غروب میکرد اما از امدن
ادم خبری نشد..خدا در حالیکه دستش را سایه با ن چشمهایش کرده بود تا اخرین طلایه های خورشید غروب اذیتش نکند ازان دور دورها نزدیک شدن ادم را با چشمانش دید.دلش ارام گرفت و صبر کرد تا نزدیک بشود.
.ادم سلانه سلانه نزدیک شد. از خجالت دیر کردن صورتش کاملا سرخ شده بود. سرش را پایین انداخته بود و با نوک کفشهایش سنگریزه های جلوی پایش را جابجا میکرد.در لحن سلامی که به خدا کرد هزاران حرف ناگفته بود که البته خدا از همه انها خبر داشت
خدا که سعی میکرد از یک طرف ناراحتیش را کنترل کند و از طرف دیگر جلوی خنده اش را بگیرد به ادم گفت.:چه مرگت شده است؟مگر من برای تو کم و کسری گذاشتم؟ .بد کردم که تو را خلق کردم ؟بد کردم که از روح خودم
در کالبد تو دمیدم؟.حالا طلبکار شده ای ؟.حالا سلامت را جویده نثارم میکنی؟.حالا…….ادم نگذاشت که خدا دنباله حرفهایش را بگیرد .همینطور که سرش پایین بود و من و من میکرد گفت :خدایا میدونی چیه؟من …خدا گفت
من چی؟ادم گفت :خدایا دست پاچم نکن میگم…خدا بازهم داشت میخندید اما تو دهنش ,طوری که ادم نفهمد. خدا گفت :من که میدونم مرگت چیه ؟من که میدونم این ادا و اطوارات واسه چیه
اما میخوام از زبون خودت بشنوم.وقتی که خدا این حرفها را زد ادم دلش محکم شد .سرش را بلند کرد. درست توی چشمهای خدا زل زد و حرف دلش را به زبان اورد.ادم گفت خدایا میدونی چیه ؟راستش ,تنهایی
خیلی سخته ……..وقتی که جمله اش را تمام کرد احساسی مثل یک پرنده ازاد در اسمان را داشت .خدا انگار از مدتها قبل این را میدانست و البته خیلی هم عجیب نبود چرا که خودش ادم را خلق کرده بود .خودش بود که تصمیم گرفته بود این یکی موجودش با بقیه فر ق داشته باشد.خودش بود که یک قلب بزرگ و
پر از احساس توی سینه ادم گذاشته بود.در حالیکه میخندید و خودش را به کوچه علی چپ زده بود به ادم گفت :مرد حسابی مگه من علم غیب دارم .باید اینو به من زودتر میگفتی تا اینکه
اینجوری از من دلخور نشی و ننه من غریبم بازی در نیاوری.خیلی خوب .باشد. باید یکی دو روزبه من فرصت بدهی.ادم گفت :یکی دو روز؟خدا گفت :په نه په .میخوای امشب
اضافه کاری وایستم و کار حضرت اقا را راه بندازم..ادم گفت:خدایا هر گلی که زدی به سر خودت زدی حالا دیگه هر طور خودت صلاح میدونی.خدا گفت :حالا که هوا داره تاریک میشه .تو که این همه صبر کردی
این یک شب رو هم صبر کن تا من فردا صبح زود دست به کار بشم.تازه بعدا خودت میفهمی که چرا میخوام این کارو صبح انجام بدم
فردا صبح افتاب نزده ادم از خواب بیدار شده بود منتظرخدایی که قول همنفس به اوداده بود.خدا که وارد ایوان شد با دیدن ادم خنده اش گرفت .در حالیکه سرش را به اطراف تکان میداد از پله ها پایین ا مد.
دست ادم را گرفت و باخودش به طرف سرچشمه رودخا نه برد.اخر خدا تصمیم گرفته بود غیر از اینکه همه هنرش را نشان ادمی میدهد از بهترین خاک کنار رودخا نه استفاده کند.وقتی به سرچشمه رسیدند
شروع کرد به چیدن گلهای قشنگ و زیبایی که کناره رود روییده بودند.وقتی ادم پرسید که دیگه برای چه به دنبال گل میگردی؟مگه نگفتی من را از خاک و اب خلق کردی ؟
خدا بهش گفت :ببین چی میگم .این حوایی که میخوام خلق کنم نشون دهنده همه هنر خدایی منه.میخوام هیچی کم نذارم..تازه میخوام وجود حوا رو به خوش بو ترین عطر گلهای بهشتی همراه کنم
تو اون گوشه بشین و نیگاه کن…ادم دل تو ی دلش نبود.انگار قرار بود بزرگترین هدیه زندگیش را از خدا بگیرد.وقتی یک گوشه ارام گرفت خدا شروع کرد به جمع کردن خاکهای صاف و بی غل و غش.حسابی خاک را
در میان انگشتانش می کاوید تا شن ریزه یا خاکریزه ای لابلای ان نمانده باشد.خدا گلی را که با اب سرچشمه رود بهشتی و یکدست ترین خاک بهشت درست کرده بود با عطر خوش بوی
گلهای معطر و زیبای بهشت به هم امیخت و دست به کار ساختن کالبد حوا شد.حالا دیگر واقعا دل توی دل ادم نبود.من مطمئن هستم که اگه ادم شعر اخوان ثالث رو شنیده بود با همون ته لهجه زیبای خراسانی مهدی نازنین ما زمزمه میکرد که:
:
لحظه دیدار نزدیک است
باز من دیوانه ام مستم
باز میلرزد دلم دستم
باز گویی در جهان دیگری هستم
های مپریشی صفای زلفکم را باد
های مخراشی به غفلت گونه ام را تیغ
.. ابرویم را نریزی دل
ای نخورده مست
لحظه دیدار نزدیک است
حالا ادم حس میکرد که احساس جدیدی را تجربه میکند .حالی داشت که برایش ناشناخته بود.چیزی در درون قاب سینه اش محکم به در و دیوار میخورد.خدا داشت زیر چشمی ادم را میپایید و برای انکه این
لحظات را برای او ماندگار تر بکند به عمد کارش را طول میداد.زمان به سختی بر ادم میگذشت.خدایا چرا خورشید از جایش تکان نمیخورد؟.چرا سایه ها تغییر نمیکنند.؟چرا زمان جلو نمیرود.؟انگار دیگر
نفس کشیدن برایش سخت شده بود.چیزی سخت بر روی سینه اش نشسته بود که مانع حرکت ان میشد.هر چه سعی میکرد نفسهایش را عمیقتر کند از پس ان بر نمی امد.کار خدا داشت به اتمام میرسید.
خدا با وسواس تمام مشغول بود.او در حال خلق بزرگترین زیباترین و با شکوه ترین شاهکار همه خلقتش بود پس باید حرفی برای گفتن نمیگذاشت.کار رو به اتمام بود.دیگر جانی برای ادم نمانده بود
خدا کارش را تمام کرد .حالا وقت ان بود که قدم اخر را بردارد پس همان کاری را کرد که با ادم کرده بود.پاکترین جز از وجودش روح پاک خداییش را با همه وجود در کالبد حوا دمید..رنگ اسمان بهشت
رنگ به رنگ شده بود .همهمه بزرگی همه بهشت را پر کرد و در غوغای فرشتگان حوا به نام زیباترین خلقت خداوند به هستی پا گذاشت با کرشمه ای که روح و جان همه بهشتیان را نوازش میداد.
حالا ادم شعرش را خواند..شعری که در مقدم کامل کننده اش سروده بود.شعری که زندگی بود همه زندگی.ادم برای حوا و در نگاهی به عمق همه هستی و خلقت در چشمان زیبا و پر از خواهش و نوازش شاهکار خداوند خواند…..اا:

………………………..

دستت را به من بده

دستهای تو با من آشناست

ای دیریافته با تو سخن میگویم

بسان ابر که با توفان

بسان علف که با صحرا

بسان باران که با دریا

بسان پرنده که با بهار

بسان درخت که با جنگل سخن میگوید

زیرا که من ریشه های تو را دریافته ام

زیرا که صدای من با صدای تو آشناست

بریده ای از عاشقانه شاملو

دیدگاه ها بسته شده است